عشق زیبایی

تو راست می گویے
من با تو فرق دارم؛خیلے هم فرق دارم
اصلا میدانے؟تو خیلی چیزهارا نمی توانے بفهمے
نمی توانی بفهمے کـﮧ چه احساس غرورے به من دست می دهد وقتی کـﮧ مردم مرا «خانم» خطاب مے کنند و تورا «خانومی»
نمی توانی بفهمے کـﮧ من چقدر عاشق رنگ سیاه چادرم هستم؛نمی توانی بفهمے کـﮧ من چقدر رقص چادرم در باد را دوستـــــ دارم
تو نمی فهمے کـﮧ تیپ زدن برای خدا چقدر شیرین است و من با چه لذتے هرروز چـــادرم را سر میکنم
تو نمی فهمی اقتدار و صلابت یــڪ دختــــرچادرے یعنے چه…
میدانے چرا نمی توانی بفهمے؟چون بین این همه رنگ در دنیا لطــــافت دخترانه خودت را فراموش کرده اے
چــون تو به ساپورت های رنگارنگت می نازی و من به چادر مشـــکی ساده ام
چــون تو با عکس های آن چنانی ات در “فیــس بوڪ”حالت خوب میشود و من با همان لطافت های صورتے رنگ دختــرانه ام
می بینے؟ من و تو خیلے با هم فرق داریم
من با افتخار سرم را بالا میگیرم کـﮧ مثل تو نیستم…و نمی خواهم هم کـﮧ باشم
چــون
مـــن
به زیبایے عشق رسیده ام

مادر

به مادر قول داده بود برمی گردد،

چشم مادر که به استخوان های بی جمجمه افتاد،

لبخند تلخی زد و گفت:بچم سرش میرفت اما قولش نمی رفت!

چشم دل

برای برداشتن حجاب از چشم دل

باید به چشم تن

حجاب بست

http://suzestan.blog.ir

میجنگم

میجنگم 

میجنگیم

با مسخره کردنهایتان 

تیکه انداختن هایتان میجنگم

با تمسخر چادر سیاهم میجنگم

آره سیاه میپوشم سیاهی که واسه تو رنگ عشقه ولی وقتی چادرسیاه سر من میبینی میگی چه بیریخته

با سیاهی چادرم کور میکنم چشمچرانان را 

میجنگم با گرگانی که تو دست در دست آنان در خیابان قدم میزنی

در بین این همه سیاهی، قلبیست شیشه ای که تو با این زیبایی ظاهری آرزوی داشتنش را داری

قلبی که من دارم تو نداری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حیـآ

جـُز پـرده ے نـآزکے بیش نیســت..؛

بـآ یـک عشوه ؛

بـآیـک کلآمـ ۱ ؛

با یـک لبخـند ؛

بـآ یـک نگـآه ۲

همـ  دریده مے شود..!

 

حیـآ رآ مےگـویمـ..

پاکدامنی

قال الامام الصّادق (علیه السلام) :

طُوبی لِمَنْ کانَتْ اُمُّهُ عَفِیفَةً.

امام صادق (علیه السلام) فرمودند:

خوشا به حال کسی که مادرش پاکدامن است.

«علل الشرایع، ج ۲، ص ۲۵۱»

این منم !!! من

آهای تو

این منم !!!!!!!!!

نه پاهایم ده سانت از زمین بالاترند !!

نه موهایم ده سانت از سرم بالاتر !!

من اینجا روی زمین زندگی میکنم

در جایی که من زندگی میکنم

فقط ارزشهایم مرا بالا میکشاند

نه کلیپس مو و نه پاشنه کفشایم

عمه جان!!!!

ای وای اگر پا به حرم بگذاری

یک تکه ز دیوار حرم برداری

شیعه به حریم عمه جان حساس است

گفتم که بگوش سگیت بسپاری!!

حجاب !!!!!!!!!!

%D8%AD%D8%AC%D8%A7%D8%A8.jpg

یادگار مادرم زهرا (س)

من شکایت دارم...


از آن ها که نمی فهمند چادر مشکی من یادگار مادرم زهرا (س)ست

از آن ها که به سخره می گیرند قـداسـتِ حجابِ مادرم را ؛


چـــــرا نمی فهمی؟


این تکه پارچه ی مشکی، از هر جنسی که باشد


حـــُرمــت دارد !


برادر مسلمان

http://www.dweb.ir/hejab/hijab23.jpg

خون بهای شهیدان

خانه آخر

مکن فکر ارایش و رنگ را بکن/ فکر آن منزل تنگ را!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حجاب یک هنر است!!!!!

فقط خدا!!!!!!!!!!

قلب ، جاده ای است که تنها مسافر آن باید خدا باشد .

قلبی که با غیر خدا آشناست ، کوچه ای بن بست است .

حجاب!!!!!!!!

خواهرم حجاب تو بها است نه بهانه.!!!!!!

حجاب زن کوبنده تر از خون شهید است!!!!

حجاب کلید نزدیکی به فاطمه زهرا (س) است

دختران خودنما در چشم ها جای دارند ولی دختران عفیف در دل ها


چه خوب بود...

 

شیخ بهاء الدین عاملی در یکی از کتاب های خود می نویسد : روزی زنی نزد قاضی شکایت کرد که پانصد مثقال طلا از شوهرم طلب دارم و او به من نمی دهد . قاضی شوهر را احضار کرد و او طلب خود را انکار نمود یا فراموش کرده بود .

 قاضی از زن پرسید : آیا بر گفته ی خود شاهدی داری ؟

 زن گفت : آری ، آن دو مرد شاهدند .
 
قاضی از گواهان پرسید
: گواهی دهید زنی که مقابل شماست پانصد مثقال ار شوهرش که این مرد است طلب دارد و او نپرداخته است .

گواهان گفتند : سزاست این زن نقاب مقابل صورت خود را عقب بزند تا ما لحظه ای وی را درست بشناسیم که او همان زن است ، تا آنگاه گواهی دهیم .
 
چون این زن سخن را شنید بر خود لرزید و شوهرش فریاد برآورد شما چه گفتید ؟

 برای پانصد مثقال طلا ، همسر من چهره اش را به شما نشان دهد ؟!

هرگز! من پانصد مثقال خواهم داد و رضایت نمی دهم که چهره ی همسرم در حضور دو مرد بیگانه نمایان شود .

 چون زن آن جوانمردی و غیرت را از شوهر خود مشاهده کرد از شکایت خود چشم پوشید و آن مبلغ را به شوهر بخشید 
 
چه خوب بود آن مرد با غیرت، امروز جامعه ی ما را هم می دید که زنان نه برای پانصد مثقال طلا و نه حتی یک مثقال نقره، چگونه رخ و ساق به همگان نشان می دهند و شوهران و پدران و برادرانشان نیز هم عقیده ی آنهایند و در کنارشان به رفتار آنان مباهات می کنند!

 

توصیه ی اقتصادی

دخترک های بزک کرده را فروشنده کرده اند برای جذب مشتری
غافل از قدم هایی که سریع تر می شوند رد شدن از محدوده ی گناهشان را
باور کنید مذهبی ها هم خرید می کنند!

پ ن: به دلم مانده دیدن گوشی های نمایندگی دیموی سر خیابانمان که قیافه های از عروسی برگشته ی فروشنده هایش محرومم کرده!

مادر شهید

دوستان سلام و عرض ادب

عذر تقصیر جهت تأخیر چنده وقته

 

 

پای درد و دل هر مادر شهید که نشستیم،
دست هر مادر شهیدی رو که بوسیدیم،
اشک هر مادر شهیدی رو که شاهد شدیم،

همشون فقط یک چیز از ما می خواستند:

به دوستاتون بگید جگرگوشه ی من رفت تا کسی چادر از سر دخترهای مردم نکشه

بهشون بگید نزارن شیطون وادارشون کنه خودشون با دست خودشون...

بهشون بگید دل ما خونه

شما بگید!!!

حالا دیدی وقتی از شهدا میخوای تو هم مثل اونا مجاهد در راه خدا بشی

به دلت میندازن که: چادرت...

 

زمانیکه واقعأ چادر گذاشتم

پایگاه فرهنگی دختر چادری : زمانیکه واقعأ چادر گذاشتم
من توی یه خانواده مذهبی به دنیا اومدم- البته خانواده مادریم بسیار مذهبی هستند و خانواده پدریم دقیقا عکسش!!
وقتی اول راهنمایی رفتم به اجبار مدرسمون چادر میذاشتیم- ولی من اصلا راضی نبودم- اجبار مدرسه از طرفی و علاقه مادرم به چادر گذاشتن من از طرفی دیگر منو مجبور به چادر گذاشتن کرد! اصلا دوست نداشتم و از هر موقعیتی استفاده می کردم تا چادر رو بر دارم یا اگرم میذاشتم، اصلا سعی نمی کردم کامل حفظش کنم(نه اینکه از نظر اعتقادی منکر همه چیز باشم و البته توی این مسائل بسیار هم سختگیر بودم اما چون چادر به نوعی به من تحمیل شده بود نمی تونستم قبولش کنم -هیچ وقت هیچ کس نخواست زیبایی چادر رو برام بگه و همه فقط میگفتن باید چادر بذاری!!!).
توی دوران لیسانس هم این حس ادامه داشت و وجود برخی افراد در کنارم این حس رو تشدید می کرد. بالاخره زمان گذشت و کارشناسی ارشد قبول شدم- اکثر بچه های ورودی ما محجبه و به قولی مومن دو آتیشه بودن، بطوری که من احساس می کردم در مقابل اونها گنه کارترینم... اوایل دوران ارشد من دچار یک شکست روحی شدم بزرگ شدم- انقدر اوضاع روحیم بد بود که نفهمیدم ترم یک رو چه جوری گذروندم خیلی غصه دار بودم که یک روز اعلامیه اردوی مشهد رو روی تابلوی اعلانات دانشکده دیدم- احساس کردم یه جورایی دعوت شدم قرار شد با یکی از بچه ها که بیشتر با من جور بود و داستانم رو میدونست ، به این سفر بریم این سفر برام مثل یه معجزه بود- قبلا هم معجزات خدا رو توی زندگیم زیاد دیده بدم ولی چون این بار بدجوری دلم شکسته بود بیشتر حضورشو احساس می کردم با خودم گفتم حالا که خدا به من کمک کرده و من رو از این غم بزرگ نجات داده منم باید یه جور جبران کنم این شد که زندگیم خیلی تغییر کرد و این شکست منو به خدا نزدیک تر کرد...